تا اطلاع ثانوی نخواهم نوشت.
خداحافظ
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
به قول بابا خدا رو شکر هنوز تجربه ی تلخی نکرده ام جوری که دیدم رو به آدما عوض کنه لذا هنوزم وقتی یکی چیزی بهم بگه تا زمانی که خلافش ثابت نشده قبول می کنم.
روز تولد پیامبر ما سرکار بودیم و سر ساعت 4 زدم بیرون چون به شدت سرم درد می کرد و خسته بودم ، خیابونای خلوت و گازشو گرفته بودم . خروجی رو به سمت نیایش خارج شدم دیدم بر خیابون آقایی دنبال من دوان دوان دست تکون میده. نفهمیدم که چرا ایستادم ولی تا اون خودشو به ماشین برسونه مطمئن شدم که درا قفله و کیف من هم پایین صندلیه و دور از دسترس.
رسید بهم مردی نزدیک 40 سال کمی تپل ، بسیار فصیح صحبت می کرد و با ذکر آدرسی که همون کوچه ی بالایی بود گفت اونجا ساکنه و کل سیستم خونه برقیه و کلیدش تو ماشینی مونده که با پدر و مادرش رفته هشتگرد و اونا تا 3 روز دیگه بر نمی گردن و قسم می خورد که به جز موبایل معمولی ای که دستش بود 4 تا دیگه هم تو خونه داره. کلا از من پول می خواست که خودشو به هشتگرد برسونه.
منم با نیت خیر 3 تومن بهش دادم و اونم در عوض موبایلش رو پیشکش کرد که گفتم لازمش ندارم. " آدرس بدین بیارم محل کارتون " منم گفتم ان شالله که کارش راه بیفته و رفتم.
الان بعد از چند روز تازه فکرم کار می کنه که این شخص به این متمولی یعنی یه دوست نداشت که بیاد برسوندش ؟ ؟ یعنی آدمی با اون همه دک و پز باید جیبش خالی باشه ؟ ؟
چه می دونم به خدا ، خسته شدم بس که این حس مزخرف گول خوردگی رو تجربه کردم
کوفتش بشه اگه دروغ گفته باشه چون خودم تا حقوق بگیرم چند ده هزار تومن بیشتر نداشتم.
یکی از همکارای خیلی قدیمی اینجا تازگی در اثر سرطان فوت کرده. مجرد بوده و تنها. از خانواده مادر و برادر داشته که ایران نبودن.
همه ی کاراشو دوستاش کردن.
نمی دونم چی فکر میکنم. به هزار و دو چیز فکر می کنم. همه اش منفی ، یه دونه اش محض دلخوشی مثبت نیست.
دیشب داشتم فکر می کردم که روزمره شدم : میرم سرکار، اگه کلاس داشته باشم میرم باشگاه بعد میرم خونه.
نه گردشی، نه دوستی نه بیرونی نه رستورانی.
کل رستوران و غذای بیرون خوردن هام خلاصه شده در دفتر ، کسی شیرینی بخواد بده ببره بیرون یا سفارش بدیم از بیرون بیارن.
کلی مکالماتم با همکاراست ، حوصله ی تلفن صحبت کردن ندارم. اصلا حوصله ی هیچ کس رو ندارم انگار. دوست دارم بشینم و گوش بدم و نهایت عکس العمل نشون بدم به گفته ی دیگران نه اینکه حرف بزنم. اصلا وقتی طولانی حرف می زنم خسته میشم.
تقریبا شاید یک ماهه مدام سردرد دارم ، البته فقط بیرون از خونه که هستم سردرد دارم. میام خونه خوبم ولی بیرون از خونه منظور کار هم هست، گاهی چنان شدید میشه که میزنه به چشمم و حالت تهوع.
حوصله ی دکتر ندارم دیگه ، تازه از سونوگرافی و آزمایشگاه و دکتر خلاص شدم اونم واسه خاطر عفونت ادرار.
دکتر سونوگرافی احمق : گفت پاشو برو . گفتم خوب چمه ؟ گفت فعلا عفونت ادرار کلیه هات و مثانه ات خوبه. گفتم فعلا ؟ ؟ بعدا قراره چم بشه ؟ ؟ خندید.
ابله. فکر کن تو فشار ادرار مدام باشی و گیر هالویی اینجوری بیفتی.
دیروز تو آموزشگاه امداد و نجات هلال احمر آموزش عملیات بعد از زلزله داشتیم. گذشته از کل مواد آموزشی یه تجربه ی عملی که خیلی هم وحشتناک بود کردم.
به صورت شبیه سازی راهرویی به عرض یه آدم ( یه هوا بزرگتر) زیر زمین شبیه تونل درست کرده بودن که با کلاه ایمنی و بدون هیچ نوری فقط با استفاده از حواس باید از اون سرش میومدیم بیرون. خیلی اجباری بود و اولش هم نمی دونستیم چقدر طولانیه.
صف شدیم و به نوبت رفتیم توش اولش ۴ دست و پا می رفتیم جلو. چشم تعطیل بود. تاریکی مطلق و احساس زیر زمین بودن برای منی که از محیط های تنگ و از تاریکی می ترسم عامل سکته بود به خودی خود. فاصله هامون هم زیاد شده بود عملا خودت بودی و خودت.
القصه یه نوری دیدیم و خوشحال که تموم شد ، سرپا وایستادیم که بکشنمون بیرون گفتن اینجا فقط استراحتشه تونل ادامه داره. دومی ترسناک تر بود چون هی تنگ تر می شد ، یکی از همکارای اقا که هیکلی بود به زور خودشو کشیده بود جلو با خزش. منم عملا چمباتمه با آرنجای جمع شده تهشو تموم کردم.البته واسه طبیعی تر شدن قصه آخر تونل سنگ و اینا هم ریخته بودن که بنده امروز زانوهام جفتش ورم کرده و درد میکنه.
خیلی ترسیده بودم و حالا که فکر می کنم از او تجربه هایی بود که آدم تو زندگیش حتما باید امتحان کنه.
هی می گم لاغر کنم خودمو ، واسه این موقع ها خوبه دیگه خیلی به زانو فشار نمیاد.
مامان برام از طریق خواهر وسطی 2 نوبت قرمه سبزی فرستاده بود، می دونست که دوست دارم. امروز یه نوبتش رو آورده بودم که ناهار بخورم دیدم آشپزمون ساندویچ مرغ درست کرده خیلی دلم خواست. گفتم ساندویچ و می خورم ناهارمو فردا می خورم که ژ. بغل گوشم گفت کاش غذاتو می دادی به من ، من ساندویچشو دوست ندارم. گفتم خوب بیا.
خوب زندگی ما هم با درآمد کارمندی بابام داره می چرخه و می دونم که واسه خرید گوشت و مرغ چه فشاری هست و می بینم که مامانم با چه وسواسی اونا رو می پزه که هم فریزر زود خالی نشه هم هرکس سهمی از اون گوشت بخوره و حقا که غذای من و سفارشی کشیده بود بیچاره و سه چهار تا تیکه گوشت خوب توش بود.
ژ. کنارم غذا رو خورده بود و مشغول سالادش شده بود که دیدم 4 تا تیکه گوشت کنار بشقابش جدا شده. می دونستم که خیلی اهل گوشت نیست ولی از طرفی هم روم نمی شده بگم بده خودم حیف میشه از اون طرف هم یاد مامان میفتادم که چقد خاطرمو می خواسته که اینجوری برام غذا کشیده.
در حال چه کنم چه کنم بودم که در یه حرکت آرتیستی چنگال برداشتم وزدم به گوشته و گذاشتم تو دهنم. یه هو ژ. به خودش اومد و اعتراف کرد که اونم عذاب وجدان داشته که بگه یکی این گوشتا رو بخوره.
خوب این بود قصه ی شکم گنده ی من
مربی واسه هم دوره ای های ما مسابقه گذاشت البته به بهای نفری 25 تومن. جالبه که نه جایزه ای در کار بود نه داور رسمی ای. داور ا بچه های حرفه ای عضو تیم رسمی باشگاه بودن. بگذریم بنده از استرس گند زدم. بازی خودمو نکردم ولی از 5 تا بازی ای که کردم 3 تا رو بردم و 2 تا رو باختم. قشنگترش اینه که از س. همکارم/دوستم که همیشه می بردمش باختم.
علت دیگه اش هم این بود که سر خود طبابت کرده بودم شب قبلش از آرامبخش های بابا خورده بودم که مثلا خوب بخوابم و صبح ساعت 8 از بخت بد بازی اول من بودم و س. خوب معلومه که خواب بودم.
کجا بودم ؟ ؟
هیچ جا بابا در گیر زندگی واقعی. حال نوشتن هم نداشتم.
جمعه خونه ی یکی از همکارای ارمنی دعوت بودیم که می خواست همسرش رو سوربریز کنه واسه تولدش. از اقوامشون هم بودن از جمله زن و شوهری جوون که سگ با مزه ای هم همراهشون بود. کلی همه قربون صدفه ی سگه رفتن و ژ. هم داشت تمرین زبان ارمنی می کرد. از جمله جذابیت های سگه این بود که 4 تا کفش بامزه ی مدل آل استار داشت که هروقت بیرون می رفتن پاش می کردن که خونه رو کثیف نکنه. کفشاشو درآورده بودن گذاشته بودن زیر مبل که مثلا به دندون نگیره.
تقریبا اواخر مهمونی بود که دور هم نشسته بودیم و سگه هم لم داده بود زیر پای صاحبش. ژ. به ارمنی بهش گفت ( با 100 تا تقلب از صاحبخونه) که برو کفشتو بیار. جلوی چشمای تعجب زده ی ما سگه بلند شد و با فلاکت از زیر مبل یه لنگه رو آورد البته داد به صاحب خودش نه ژ.
ظاهرا در مکاشفات قبلیش یه لنگه رو گوشه ی دیگه ی سالن انداخته بود، برای بار دوم که امر کرد بره کفششو بیاره. اومد ( مبل کنار من بود) یه لنگه رو برداشت و دیدیم رفت اون گوشه ی سالن ، لنگه ای رو که تو دهنش بود انداخت و لنگه ای رو که اونجا قایم کرده بود برداشت.
همه مرده بودیم از خنده ، بنده هم از سر سادگی گفتم : این سگتون ترکه ها... ولی بین قهقهه های همه فقط شوهر همکارم این حرفو شنید. خیلی محترمانه در گوشم گفت : شیرین جان، به ارامنه نگو ترک برات بد میشه.
و بنده از خجالت سیاه و سفید شدم و حتی نمی تونستم توضیح بدم که منظورم چی بود فقط گفتم آخه ما وقتی کسی از این سوتی ها میده می گیم ترکه.
و تازه دوزاری ام افتاد به تاریخ ارامنه و ترکها .
خلاصه به سگ ملوس یه ارمنی هیچ وقت نگید ترک.
مسافرت و ماموریت کاری بودم : یزد ، اصفهان ، کاشان ، بوداپست و وین.
گفتنی زیاده و حوصله ی من برای نوشتن کم ولی یکشنبه ی گذشته برگشتم و از اون روز هم تا حالا منزل پدرم بودم و خونه ام احتمالا شده خونه ی خانم هاویشام.
ولی جالبتر مهمون های سرزده ی امروز صبح ما هستن از شهرستان :
مرد سالها پیش در حال چیدن گردو از درخت افتاده روی کنده ی درختی که اره کردن و قطع نخاع شده و زمینگیر
زن یه تک فرزند روستایی که جز کارهای کشاورزی و خانه داری روستا کاری بلد نبوده زمانی که مرد دچار حادثه میشه 2 فرزند شیر به شیر نو پا یکی پسر و یکی دختر داشتن . از عالم روستا و شهرستانی که خود در آن ساکنند جز سالهای پیش که زمان تازه سازی خونه ی ما و تازه ازدواجی خودشون حوالی 1366 اومدن اینجا خارج نشدن.
عمه ی بچه ها دختر رو که نوزاد بوده با دست خفه می کرده که برادر من داره می میره ( جند روزی ظاهرا تو کما بوده ) این بچه ها نباید نفس بکشن. با گریه ی پسر بچه و جیغ و داد همسایه بالایی مادر میره سراغ بچه ها می رد ناخن های عمه رو روی گلوی نوزاد می بینه و پسر بچه با زبان اشاره و بچه گانه ی خودش می فهمونه کی کرده این کارو وقتی مادر دلیل رو می پسر جواب بالا رو می شنوه.
مادر با دوختن سرویس عروس و کمک هزینه ی بهزیستی هزینه ی عمل های دوره ای کمر همسر ، سنگ کلیه ، آپاندیس و هزینه های نگهداری و درمانی بیمار به علاوه اتمام ساخت خونه ی نیمه تمامی که زمان سلامت همسر با هم شروع کرده بودن و هزینه های 2 بچه با اختلاف یک سال سن رو تامین می کنه.
مرد انسانی پرانرژی و کوشا و همیشه آماده ی کمک ( حادثه در باغ مادرزنش اتفاق افتاد درحالیکه برای برداشت محصول به اون کمک می کنه ) برای همیشه زمینگیر شده و بد اخلاق. مادر و خواهر ها و عموها با هر ملاقات فلفسه هایی از سرکشی همسر و فرزندانش توی مغزش می ریختن و با کشیدن موی زن و دختر و کوبیدن سرشون به تختی که روش خوابیده بوده و شکستن ظرف دم دست به سر پسرش نشان میده که مرد خونه است.
نکته ی جالب ملافات کنندگان جز بار مالی اضافه و مشکل روحی روانی بیشتر برای صاحبخونه هیچ خیری نداشتن.
حالا پسر بزرگ شده و هنرستان اتومکانیک رو تموم کرده. به تازگی پراید مخصوص معلولین خریدن 6 ماه پیش که الان دنده و سیستم رانندگی دستی معلولش از کار افتاده.
لذا مجبور شدن ماشین رو بیارن تهران چون شهرستان ها هنوز آموزش ندیدن. از بخت خوش اینا ما هستیم و پدر و مادر من همیشه به یاد دارن که مرد زمانی که اینجا سرباز بوده در ساخت خونه ی ما در زمان مرخصی اش خیلی کمک کرده .
جدا فکرم مشغوله.
خیلی انسانها بی رحم هستن ، خیلی.
خانواده ی رئیس جدید از سوئیس اومدن اینجا.
زنش اینجا تاتو کرده ، 10 مدل کیف خریده که ه. همکارم که همراهش رفته بود می گفت ماها اصلا تحویلشون نمی گیریم که چینیه. گفته ریختش که شبیهه مهم نیست اصل نباشه.
100 دست سرویس بدلیجات خریده می گفت شیرین نزدیک 2 تومن خرج کرد فقط تو یه مغازه ولی بابت چی ؟ سرویس های 10-20 تومنی دیگه خودت فکر کن من چقد حرص خوردم. بهش گفتم آنجی بیا بریم از طلا فروشی بخر که برات سرمایه هم بشه. برگشته با تعجب گفته : وااااااا مگه زیورآلات سرمایه می شه ؟ اینم خجالت کشیده.
یه عینک کریستین دیور خریده 400 تومن گفته همین تو ژنو 900 به بالاست قیمتش.
رئیس 300 دلار به پسرش داده گفته با همسایه بره کت و شلوار بخره . به من که گفت مسخره اش کردم گفتم هاکوپیان که مارک ایرانیه زیر 400 تا کت شلوار نداره. عصر پسرش خبر داده بود که بابا 3 دست کت شلوار خریدیم دستی 100 تومن. من ...
و فکر کنین مامان زنگ زده که دختر عمه ات خواهرش و دخترش هفته ی دیگه می رن دوبی که واسه عروسی پسر عمه ات ( برادرشون) لباس عروسی بخرن.
یارو از پیشرفته ترین کشور دنیا میاد اینجا خرید می کنه و ما . . .