تلخی ها و شیرینی ها زندگی من

مستند حیات وحش (حیات) مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ها ها ها  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

سامان زنگ زده به س همکار/ دوست من تو طبقه مون گفته شیرین واسه اون پسته اپلای کرده ؟ ؟  

- نمی دونم ( در حالیکه می دونست که کردم) آخرین باری که بحثش بود گفت اپلای نمی کنه 

- اااااا تو نمی دونی ؟ ؟ ؟ یعنی باور کنم ؟ ؟ ؟  

 - نمی دونم دیگه می خوای بکن می خوای باور نکن. 

 

اومده بود بهم می گفت و کلی خندیدیم که حضرت عجل که خودشون رو در آسمون ها می بینن از طرف اون همه درخواست کننده احساس خطر نمی کنن و فقط از بنده احساس خطر می کنن. 

جالبه که تو یاهو از صبح انلاین بودیم جفتمون و در طول روز هم همو می بینیم ولی اینکه از خودم نپرسیده خیلی مشکوک می زنه.

مهمون بازی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

دیروز دو تا از همکارام / دوستام اومدن خونه ی بنده بسیار تصادفی. ش همکارمه که تازه نزدیک من خونه گرفتن با همسرش و روزای فرد ماشین نداره و بنده دیروز دعوتش کردم که می رسونمش تو راه گفتم تو که همسرت دیر میاد بیا بریم با هم یه چای بخوریم. همزمان آبان از بغلمون داشت رد می شد شیشه رو کشیدم پایین : 

- ش داره میاد خونه ام چایی بخوریم تو هم میای ؟ ؟  

- آره شوهر منم دیر میاد شب. 

 

خلاصه که تا 9 شب گفتیم و اونا از خونه ی من تعریف کردن و از سلیقه ی پیرزنی بنده انتقاد کردن ( کیفی رو که 75 تومن خریدم گفتن خوشگله ولی پیرزنیه ) و عکس ها مو دیدیم و کلی غیبت فرهاد رو کردیم که چرا به خاطر هیکل بنده و عینک پیرزنیم منو کنار گذاشت و فاجعه تر از همه عکس های شمال نحسی رو که با هم با سامان و الهام رفته بودیم رو دیدیم و ریخت جوات دهاتی بنده که فکر کرده بودم جدا تور و سفر تفریحی و دخترای دیگه ی جمع که همه دیسکو تشریف آورده بودن . هم خجالت می کشیدم و خودمم دلم می خواست یه بار دیگه ببینم عکسارو 

 

خلاصه که جاتون خالی بود خوش گذشت. فردا هم مرخصی گرفتم میرم پیش مامان اینا و ختم پسر مربی شنام ( مامان اینقد گریه کرده که صداش در نمیاد ) 

 

خدا نصیب هیچ کس نکنه ، به من و خانواده ام و عزیزانم هم دوبله سوبله رحم کنه.

اصلا من شناگر نمیشم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

متاسفانه مربی محبوب شنای بنده فرزندش تو اصفهان دچار گاز گرفتگی شده و فوت کرده و فعلا جلسات شنای من رفته تو هوااا 

 

خیلی ناراحت هستم.  

تفاوت سه خواهر  چاپ
تاریخ : جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

صبح جمعه همه دارن آماده میشن واسه صبحونه و شیرین خانم هم هنوز تو رختخوابه. 

 

مامان- شیرین ن ن . . .  

شیرین- بله . . . من خوابم میاد هنوز ز ز ز  

مامان- بیا این یاکریمه جلوی در هال رو بردار ببر بذار جلوی باربکیو جلوی گندما این جا در هال گرمه تو بالکن نشسته. 

- جرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

- پس کی  ؟ ؟ تو که می دونی خواهرات با جک و جونور میونه ای ندارن. دستکش یه بار مصرف بکن دستت یه موقع درد و مرضی نداشته باشه. 

 

بنده هم مطیع. دستکش کردم و با چشای نیمه باز رفتم بیرون و حیوون رو برداشتم دیدم مرده . 

- مامان ن ن ن ن . . . اینکه مرده. 

- اااااااااااااااااااا گفتم یه چیزیش هست. حالا همونو ببر بذار تو سطل آشغال بیرون. 

 

بنده هم تشییغ کردم و برگشتم و مستقیم فرستادنم توالت که دستامو بشورم و بشنیم ولی فکر می کردم ما 3 تا خواهر چقدر تفاوت های اساسی با هم داریم.  

من از حیوونای اهلی ترسی ندارم خوشمم میاد ولی خواهرا اصلا و ابدا. 

بنده مهارت آموزیم خیلی ضعیفه ولی خواهر کوچیکه خیلی خوبه تو اینجور چیزاااا 

خواهر وسطی خیلی باهوشه و مطلغ از امور علمی و تکنولوژیک و بسیار حتی بی عرضه تر از من در مهارت آموزی.  

خواهر وسطی فوقالعاده گند اخلاق تر و تند تر از من . من کمی غر غرو و استانداردی و خواهر کوچیکه اصلا و ابدا. صدایی ازش نمی شنوی . واسه خودش صبح تا شب تو اتاقش خوشه. 

 

من اهل تلویزیون و فیلم و سفرهای تفریحی ولی بدون زحمت

وسطی کتاب خون و اهل مخاطره و سفرهای اکتشافی 

کوچیکه حتی نمی دونم اهل چیه ولی کاملا خونه نشین. از خونه بودن لذت می بره اخیرا مامان به شدت نهضت از خونه بیرون کنی در پیش گرفته واسه خواهر کوچیکه. 

 

قیافه هم که نگوووووووووووووو هیچ ربطی به هم نداریم. 

 

بنده چشم و ابرو مشکی و پر مو و کله کم پشت و فر گاهی وززززز قد متوسط و تپلی

وسطی بورررررررررر چشم عسلی سفید ابرو زرد و موهای لخت  بلند و پر نه خیلی لاغر

کوچیکه زردمبو خیلی کم مو گاهی بی مو پیشانی بلند موهای بسیار سنگین و پرپشت و بسیار خوش حالت باریک و بلند متمایل به دراز 

 

جل الخالق چی آفریدی ؟ ؟ !!!!  

 

فتبارک الله احسن الخالقین

من رفتم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

میرم سمنان ماموریت کاری و فردا بر می گردم. 

 

تو یکی از جلساتی که وزارتخونه بودیم یه افغانی میانسال با ظاهری نحیف و زانوهایی که کاملا از کنترلش خارج بود با یه کت و یه پیرهن در حالیکه ما همه مجهز به پالتو تو حیاط منتظر راننده داشتیم یخ می کردیم. 

 

اومد و کمک خواست و گفت کسی رو نداره اینجا. خوشبختانه یکی از کارکنان وزارتخونه به داد رسید و آدرس یه خیریه رو بهش داد که فیزیوتراپی انجام می دن ولی بنده هنوز تو جو هستم که ما حقوق می گیریم به اینا کمک کنیم و حالا که یکیشون به این وضوح به کمک احتیاج داره باید بگیم ببخشید. 

 

خیلی فکرم مشغوله و خیلی دلخورم از این موضوع

روزانه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

بیمه ی ماشین امروز آخرین روزش بود و خواهر وسطی قرار بود خیرش به ما برسه و از طریق شرکتی که براشون کار می کنه برام ۵۰٪ تخفیف بیمه کنه و بنده هم با خیال خوش منتظر خبرش بودم که ماشینو ببرم واسه بازدید.


خبر اومد ولی نه اونی که منتظرش بودم : تخفیف فقط به ماشین خودمون می دن نه ماشین خواهر.


و موندم بنده با ۲۰۰ تومن ته مانده ی حقوقم که تا سر ماه باید کفاف مخارجمو بده و بیمه ماشین که خیلی می ترسیدم از رد شدنش. دست به دامن بابا شدم و زنگ زد اینور اوور یه شرکتی واسه فرهنگیان قسطی بیمه ایران می کرد. خواهر وسطی هم گفته بود بیمه ایران بگیرینک ه ژرداخت خسارتش راحته و پوشش خوبه و اینا.


از صبح علاف بیمه و منتظر بابا تا ۱۰ بودم. ( عجب جمله ی خفنی )


اینقد خواب آلوده ام که چشامو بستم هرچی از ذهنم می گذره دارم تایپ می کنم.


ساعت ۲ وزارتخونه جلسه و طبق معمول می خوان منو بچلونن که خانم شیرین رفتن ماموریت از دید خودشون دیدن وگرنه همچین خبرایی نبوده که ه ه ه . . .


قشنگش اینه که رئیس نذاشت ساناز دستیارم بیاد گفت از بچه های دفاتر اونجا ببر با خودت. برگشتم گزارش دادم وزارتخونه گفت نه همچین خبری نبوده ه ه منم زنگ زدم به بچه های دفتر کرمان می گم یادتونه خودشون گفتن اینجوری {این} گفت نمی دونم بزار از {اون} بپرسم. {اون} بعدا پیغام داد که من یادم نمیاد. شانس آوردم که نماینده وزارتخونه که از تهران اومده بود تو جلسه تایید کرد که درسته همچین چیزی بوده و من جون سالم به در بردم ولی منتظرم به رئیس بگم که ببین اینه همکارایی می فرستی بیان مثلا کمکم باشن.


*********


دیشب آشپزی کردم هم سوپ هم خوراک گیاهی که قرار بود بخار پز بشه ولی سوخت چون فکر می کردم آبش کافیه. بقایا شو آوردم سر کار بخورم چشمتون روز بد نبینه اگه از اسراف و تیکه ی فیله ی مرغش حیفم نمیومد ۱۰۰٪‌ تو سطل آشغال بود. شب برم ببینم سوپه چی شده ؟

چه باید گفت ؟‌؟‌  چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

همکار مالی برای من نوشته :


شیرین جان این سندها رو لطفا از سیستم حذف کن. برای ارجاع شما و مستند شدن آن ایمیل های همکارا به شرح ذیل توی متن کپی شده.



می بینم بله متن رو گذاشته مثلا شیرین گفته : میترا جان درسته این سند رو حذف کن.


نه شماره سند هست نه تاریخ ایمیل که فردا روزی برم خفت شیرین رو بگیرم بگم این ایمیل رو زدی.


جواب دادم که میترا جان لطفا تاریخ ایمیل ها رو هم تو این خلاصه بزار.


برام نوشته :‌خودت تو ایمیل ها کپی بودی با این وجود دوباره می فرستم و نکرده ایمیل ها رو ضمیمه کنه بلکه از یه ربع پیش همینجور ایمیله که داره واسه من فوروارد می کنه.



عقل که نباشه . . .


اصولا بعضا واسه از سر باز کنی کار می کنن.

آخر هفته ی شلوغ  چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

جمعه استخر رفتم با مامان و بعدش هم آماده شدم واسه مهمونی تولد یکی از اعضای تور کویر تو اکباتان. مهمونی فوق العاده کسل کننده ای بود. اونایی که حرومی خور بودن رفتن تو آشپزخونه و پذیرایی شدن با مخلفات ماها هم که نخور بودیم نشستیم تو هال و ریخت همو تماشا کردیم. دی جی هم که از دوستان صاحاب تولد بود خیلی سعی می کرد همه رو به رقص بیاره ولی هر کی یه دور قر می داد و می نشست.


دوستان تور من هم که یا جفت بودن یا جفت شده بودن در اثر این رفت و آمد ها در نتیجه بنده ظاهرا واسه خودم جایی پیدا نمی کردم/ نکرده بودم لذا به محض بریده شدن کیک که نجاتی بود بر دل گشنه ی بنده عازم خونه ی پدری شدم.


صاحبخونه: بفرمایین شام .


ما هم رفتیم ببینیم شام چیه . برش های خیلی ریز نون تست در 2 تا سینی چیده شده ( هر برگه نون تست 8 تیکه شده بود خودتون حساب کنین به چه کوچیکی) عملا فکر کنم به هر کی 2 تا می رسید. یه ظرف متوسط سالاد کلم و یه ظرف سالاد ماکارونی که واسه آدمی با معده ی بنده فکر کردن بهشون نفخ زا بود. بنده به شربت سکنجبین و نون خالی باگت اکتفا کردم.


جالبه که تو جمع شدن قبلی منزل همین آقا بنده در آخرین لحظه دعوت شدم و چون مامان قرار بود بیاد پیشم نرفتم و بعد صاحاب مهمونی چقد بهم دماغ سوخته می داد که از دستت رفت . تو تولد فهمیدم که چقد از دستم رفته واقعا...


کادو یه بسته از جدید ترین مخلوط توبلرون بردم به مبلغ 15 تومن که صاحب تولد هنوز وارد نشده بازش کرد و گفت یخچالمون پره از اینا و بنده گفتم اینجوری شو ندارین شرط می بندم باهات و راهمو کشیدم رفتم تو.

بدون شرح  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388
نگهبان محله  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388

دیشب بابا زنگ زده : 

 

شیرین جان نگهبان محل که زنش کلیه ی پیوندی دار 

 

من: خوب ؟ 

بابا: بچه دار شده تازه. 

- مبارکه. 

- زنش نمی تونه به بچه شیر بده شیرخشک می دن بهش. ظاهرا بچه شیرهای دولتی سوبسیدی نمی خوره اینا مجبورن شیرآزاد بخرن. فقط هم شیر خشک " نان 1" می خوره. من به دخترعمه هات هم گفتم تو هم به همکارات بگو اگه می خوان کمک کنن براش شیر خشک بخرن من می دم بهش. ظاهرا بچه هر دو روز یه قوطی می خوره . 

 

- باشه می گم. 

 

--------------- 

 

خودم تازه حقوق گرفته بودم دیشب که قسط ها و بدهی ها رو ریختم گفتم یه چندتایی شیرخشک بخرم بالاخره صدقه است دیگه. از این داروخانه به اون یکی " خانوم کمیابه ، مگه اونایی که تو انبار دارن بهت بدن" 

 

جل الخالق. اومدیم یه کار خیر بکنیم هاا 

ببین تورو خدا الحق که راست گفتن " هر چی سنگه مال پای لنگه "

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>